تبليغاتX
من و این همه تنهایی ...

من و این همه تنهایی ...

ای گردش چشمان تو سرچشمه هستی... ما محو تو هستیم تو حیران که هستی ؟

عشق با حسرت عاشق زیباست ...

 

رقص برگها روی شاخه اقاقی ها

 

راه رفتن تو را به یادم می آورد ...

 

و هرگاه نگاهم با نگاه یک اقاقی گره میخورد

 

اشکهایم فرصت نگاه را از من میگیرند ...

 

آه چه ظالمند این اشکها با چشمان من

      

گویی که آنان متعلق به من نیستند ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت توسط شیما |



وقتی بزرگ می شوی ...

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!

آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….

 

پاورقی: برای شفای همه ی بیماران دعا کنید و همچنین بابای عزیزم...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت توسط شیما |



...

وقتی که دستای باد، قفس مرغ گرفتارو شکست

شوق پروازو نداشت

وقتی که چلچله ها، خبر فصل بهارو می دادن

عشق آوازو نداشت

دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت

واسه پرواز بلند، تو پرش هوس نداشت

شوق پرواز،

توی ابرا،

سوی جنگلای دور

دیگه رفته از خیال اون پرنده ی صبور...

اما لحظه ای رسید....

لحظه ی پریدن و رها شدن، میون بیم و امید

لحظه ای که پنجره، بغض دیوارو شکست

رقص آسمون صاف میون چشاش نشست.....

مرغ خسته پر کشیدو افق روشن و دید

تو هوای تازه ی دشت،

 به ستاره ها رسید...

لحظه ای پاکو بزرگ،

دل به دریا زدو رفت

با یه پرواز بلند،

تن به صحرا زدو رفت....

 

پاورقی: تو از تنهایی شکایت داری و من دلم برای تنهایی خودم تنگ شده... من فقط میخوام تنها باشم... همین... اینو درک کن...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت توسط شیما |



به او که باورش کردم و دل به او باختم

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند ... 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم...    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم ...

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند ...

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند ... 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم ...            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند ...   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم...

آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود ... 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد ...  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند ...       

به او که دستهاي نيرومندش ٬ عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند ...        

به او که چشمهاي سبزش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد ...     

به او که باورش کردم و دل به او باختم ...

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد ...      

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است.

سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا که می دانستم در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود ...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم ...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم ...

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی... من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط شیما |