من و این همه تنهایی

العَجَل العَجَل یا مَولایَ یا صاحِب الزَمان

خاطرات

من ! زندگيم را تمام كردم. حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !

 حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم !

 ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ...

 گله اي نيست!!!.

.

.

.

اولین پست این وبم ... اولین خاطره از تنهاییام . دلتنگیام و ... اینجا ثبت شد ... فقط خدا میدونه اون روزا چه حالی داشتم ... با چه حالی این شعرو اینجا ثبت کردم و تو هر کلمه اش چند هزار حرف بود ... هنوزم که یادم میاد بغضم میگیره ... مخصوصا الآن که الکی الکی دلم گرفته و حتی با خوندن خنده دار ترین مطالب دنیام اشکم سرازیر میشه .... همینجوری یهو دلم خواست پست اولم رو بخونم ... اصلا یادم نبود چی نوشته بودم ولی حالا با خوندنش دقیقا این شعر و حس اون لحظه رو یادم میاد ...

سرنوشت چه بازیا واسه آدم داره ...

این وبمو خیلی دوست دارم ... از تک تک لحظات این وب خاطره دارم ... بهترین دوستامو اینجا پیدا کردم ... دوست ندارم هیچ وقت تعطیلش کنم هرچند یه بار اینکارو کردم ولی زود برگشتم چون طاقت دوریشو نداشتم ... ولی نمیدونم چرا هروقت میام اینجا دلم میگیره ... انگار تک تک ثانیه های گذشتمو واسم زنده میکنه ... واسه همین بار و بندیلمو جمع کردم و رفتم یه خونه ی جدید ... چون میخوام اگه دوستی میاد خونم منو شاد ببینه ... اینجا که میام نمیتونم شاد بنویسم و شاد باشم ...

خدایا پس زخم دلم کی خوب میشه ؟ درد میکنه ... هرچند وقت یه بار دردش بیشتر و بیشتر میشه ... مرهم میخوام واسش ...

میدونم اینجا دیگه کسی نمیاد واسه همین دلتنگیامو آوردم اینجا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت   توسط شیما  | 

اسباب کشی

آخیش ... خسته شدم ...

اسباب کشی داشتم ولی هیشکی نیومد کمک ...

هیشکی منو دوست نداره ...

آدرس وب جدیدم رو به دوستای نزدیکم میدم ...

دوستای قدیمی هم اگر خواستن بگن تا آدرسو بهشون بدم ...

 

پاورقی: در اینجا تخته نمیشه و گهگاهی اینجا رو هم آپ میکنم ولی خونه ی جدیدم دیگه یه جای دیگست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت   توسط شیما  | 

شب قدر، شبي که شياطين در بند اسارتند و آدميان ايمن از آنها ...

آری امشب "چشم سر" را باید بیدار داشت

تا "چشم جان" بیداری و بینایی یابد و دل از بندها برهد

و ما چه زیانکاریم اگر از شب قدر

تنها بیداری چشم نصیبمان شود و راهی به ورای آن بر اقلیم جان نیابیم ...

 

فقط میگم التماس دعا

دعا برای شفای بیماران رو فراموش نکنید

طلب عاقبت به خیری رو فراموش نکنید

و

اللهم عجل لولیک الفرج ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت   توسط شیما  | 

کارت اهدای عضو

مدتها بود که دلم میخواست برای گرفتن کارت اهدای عضو ثبت نام کنم ولی هردفعه سایتشو باز میکردم و باز پشیمون میشدم ... نه ... نه اینکه به نیتم شک کنم ... اصلا اینطور نیست فقط به عکس العمل خونوادم فکر میکردم که میدونم با این کارم مخالفت میکنن و منم واقعا دوست نداشتم آزرده خاطرشون کنم ...

میدونین که حس دلسوزی و نصیحتای عجیب ...

ای بابا واسه اعضای بدن خودم که دیگه میتونم خودم تصمیم بگیرم ... عجبا !!!

ولی امروز بالاخره عضو شدم ...

وقتی ثبت نهایی رو زدم یه شادی فوق العاده ای بهم دست داد ... از ته دل ذوق کردم ...

نمیدونم چرا ...

ولی باور کنید مدتها بود هیچی منو اینجوری ذوق زده و خوشحال نکرده بود ...

پاورقی ۱:  سایت اهدای عضو

پاورقی ۲: میلاد امام حسن مجتبی (ع) مبارک ...

پاورقی ۳: قالبم همین خوبه یا به نظرتون تکراری شده و عوضش کنم ...؟

پاورقی۴: طاعال قبول و التماس دعا ...

بعدا نوشت: قالبم چطوره ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت   توسط شیما  | 

پرم از تنهایی

پرم از بغض

پرم  از اشک  پرم از حرف  نگفته

 پرم  از گريه  و خنده

 پرم  از حسرت  يک عشق

 پرم از عشقه  نهفته

پرم  از غروب دلگير

پرم  از پائيز برگ ريز

 مثل يک ابر پرم  از اشک

 پرم از غصه ماتم

پرم از تنهايي

 در ميان خبث و زشتي

مثل يک زيبائي

من دلم مي خواهد

که بگويم حرفي

 که بگويم شعري

 که بخوانم يک آوازي

 من دلم مي خواهد

که بگويم هستم

که بگويم آري ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت   توسط شیما  | 

دارم دق میکنم ... تحمل ندارم ...

توی یک دیوار سنگی ... دوتا پنجره اسیرن

دوتا خسته دوتا تنها ... یکیشون تو یکیشون من

....

دیوار از سنگ سیاهه ... سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما

....

کاشکی این دیوار خراب شه ... منو تو باهم بمیریم

توی یک دنیای دیگه ... دستای همو بگیریم

....

با این آهنگ کلی خاطره دارم ...

یعنی روزی که دیوار سنگی زندگیم خراب شه میتونم به آرزوم برسم ؟

.

.

فرا رسیدن ماه رمضون رو بهتون تبریک میگم ...

ماهی که برام پراز خاطره ست ... خاطره های شیرینی که الآن فقط دلتنگی و حسرتش برام مونده ...

ساعتای قبل از افطار ۸۵ ... سحرای ۸۶ ...

همش خاطره ست ... لحظه هایی که با یادآوریشون لبخند میاد رو لبم ولی یه لحظه که به خودم میام ضربان قلبم به شدت میره بالا و تازه یادم میفته کجا بودم و الآن کجام ... یه غم بزرگ میاد تو دلم ...

غمی که ۳ساله تو دلم دارمش و هیشکی نفهمید ...

حتی تو فاطمه ... بعد از ۷سال هنوز منو نشناختی ؟

.

.

هنوز قسمت نشده روزه بگیرم و مثل هرسال سر سفره افطار خونه ی خودمون بشینم ... چون مسافر بودم و خونه ی بابابزرگ ...

.

.

سرسفره ی سحر و افطار  برای شفای یه دوست عزیزی که دچار سرطان شده دعا کنید و از خدا بخواید که شرایط درمانش فراهم بشه ... فقط ۲۱سالشه ...

اگه اون ته ته دلتون جا داشت واسه منم دعا کنید که خیلی محتاجم به دعا ...

منم همیشه به یاد دوستای دوست داشتنیم هستم ...

.

.

و فردا روزی دیگر است که بی تو بر عمر تلف شده ام افزوده میشود و من طوری از خیال تو فراموش میشوم که گویی هرگز نبوده ام ...

یادش بخیر ...

دقیقا یه غروب نزدیک افطار بود ... مثل الآن ...

.

.

ببخشید اگه خیلی پراکنده نوشتم ... اونقدر حرف تو دلم دارم که نمیدونم کدومشو بگم ... فقط یادآوری مختصر خاطراتی واسه خودم بود ...

.

.

طاعات قبول ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت   توسط شیما  | 

در بلور اشک من یاد تو بود ...

سلام

این روزا اصلا حال خوبی ندارم ...

سهم من از شادیای این دنیا همیشه کم بوده ...

ناشکر نیستم ولی دوست دارم دلیل شادیای کوتاه مدت و غمای درازمدتم رو بدونم ...

دوست دارم بدونم چرا سهم من همیشه نگرانیه ترسه دلشوره و اضطرابه ؟

میگن انتظار قشنگه ... چرا سهم من از قشنگیایه زندگی فقط انتظاره ؟

دلم گرفته ... دلی که دیگه یه جای سالم توش پیدا نمیشه ...

تبریک میگم به تویی که بارها و بارها خواسته و ناخواسته دلمو شکستی ... تبریک میگم به این همه مهارتت ...

خسته شدم از بس خودمو فریب دادم ... خسته شدم از بس دل شکستمو از همه پنهون کردم ... خسته شدم از این همه حرفای مونده تو دلم ... دیگه دارم خفه میشم ... ۳ساله که این بغض داره خفم میکنه و باز پنهونش میکنم ... ۳ساله که به همه  میگم گذشته ها گذشته و باید تو حال زندگی کرد ... از این همه دروغ گفتنای خودم خسته شدم... از شادیای مصنوعی خسته شدم... از گریه های یواشکی خسته شدم ... دیگه پنهون نمیکنم اشکامو ... بذار همه ببینن ... بذار همه ببینن ذره ذره آب شدنمو ...

خدایا... پس این صبری که همه میگن باید از تو بگیرم کجاست ؟ دیگه این دلم طاقت نداره ... دیگه صبرش تموم شده ... داره لبریز میشه ها ...

خدایا... من که جز بنده های خوبت نبودم که این امتحان سختو ازم گرفتی ... دیگه تحمل ندارم ...

صبر میخوام ازت ... صبر میخوام خدایاااااااااااا ........


برای بابابزرگ خوبم :

بابابزرگ مهربونم هنوز باور نکردم رفتنتو ... ۴ روزه که نیستی ولی چشمای من هنوز همه جا دنبالت میگرده ... هنوز همه جا منتظر شنیدن صدای گرفتت هستم ...

یعنی باور کنم که دیگه نیستی ؟ باور کنم که دیگه نمیبینمت ؟ باور کنم که دیگه صداتو نمیشنوم ؟ باور کنم که دیگه بغلم نمیکنی ؟

تو هم با رفتنت ... با تنها گذاشتنمون دلمو رنجوندی ...

دیشب که داشتم برات شمع روشن میکردم احساس میکردم همون نزدیکایی ... داری نگام میکنی ... احساس کردم خوشحالی ... مامان بزرگم خوشحال بود که رفتی پیشش مگه نه ؟

برای شادی روح بابابزرگم یه فاتحه بخونین ... ممنون ...

 

پاورقی۱: یرای سلامتیت و شفا گرفتنت از ته دل دعا میکنم ...

پاورقی۲: چقدر بده همه ی اتفاقات و خبرای بد یهو آوار بشه رو سرت ...

سوال: ایمیلی رو که بیشتر از ۱ساله بازش نکردم و حالا غیر فعال شده یعنی صفحه ی ایمیلمو باز نمیکنه میشه برگردوند ؟ البته با محتویاتش !

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت   توسط شیما  | 

بهر فرج و ظهور مهدی(عج) صلوات ...

سوسوی ستارگان آسمان در التهاب انتظار فرج توست ...


پس بیا و آسمان و زمین را گلستان کن که این خانه ، خانه توست ...

.

.

.

دیرگاهیست در درونم غوغایی برپاست...

به گمانم که کسی می آید!

شاید تو باشی،

ای موعود!

 

پاورقی ۱: کاش فردا بیایی ... کاش ...

پاورقی ۲: فقط به عشق آقا اومدم ... خیلی زود برمیگردم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت   توسط شیما  | 

شاید یه مدت نباشم

سلام ...

شاید یه مدت نباشم ...

شایدم زود بیام ...

شاید ...

نمیدونم ...

ولی میام ...

 پاورقی : داداش مهدی - آبجی مهشید میام پیشتون ... ببخشید منو ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت   توسط شیما  | 

روز پدر مبارک

 ولادت امام علی (ع) و روز پدر مبارک

بابایی گلم روزت مبارک

باش و با بودنت باعث بودن من باش

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت   توسط شیما 

مطالب قدیمی‌تر