تبليغاتX

من و این همه تنهایی . . .
اگه دستم به جدایی برسه . . . اونو از خاطره ها خط می زنم
 

امروز یه روز عادیه،  یه روز معمولی مثل بقیه ی روزها ، مثل هر روز گرم دیگه ای، البته فقط برای من کمی با روزهای دیگه فرق داره... ، روز تولد من... روزی که متعلق به منه...

روزی که خداوند کوچکترین فرشته شو به زمین فرستاد تا یکبار دیگه پیام عشق و تولد رو به بنده هاش برسونه... فرشته ی کوچیکی که امروز بزرگ شده و بهتر بگم دیگه نمیشه بهش گفت فرشته...

چه خوب بود که ذات پاک ما از بدو تولد تا همیشه پاک می موند...

 از تلفن هایی که از راههای دور و نزدیک میشه، از پیام های تبریکی که میگیرم به یاد میارم هنوز دوستان زیادی دارم که از صمیم قلب دوستم دارند و احساس میکنم من هم هستم...

 اگرچه هرچقدر که امروز برای من مهمه برای دیگران یه روز عادیه! روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیفتاده ، روز مرگ من هم یه روز عادی خواهد بود و زندگی همچنان جریان داره...

یه جایی یه جمله دیده بودم که: روز تولد خود را مهم تلقی کنید چون واقعا مهم هم هست، به ظرافت کار دقت کنید، یک انسان به وجود آمد و صاحب حیات شد... پس امروز برای من یک روز مقدسه... روزی که متولد شدم ، روزی که خداوند نعمت زندگی کردن رو به من داد...

امروز برای من بهترین روز خداست...

پس تا هستیم در این چرخ کهن باید لمس کنیم در کف دستانمان زندگی را، دوستی را، عشق را. دستان یکدیگر را بفشاریم و قدر هم بدانیم، چرا که این راه را فقط یکبار طی خواهیم کرد و تکراری در پی اش نخواهد بود...

 

شب تولد نوشت: میگن تقدیر آدما رو هر هفت سال مینویسن و من امروز وارد هفت سال سوم زندگیم شدم، امیدوارم تقدیر جدیدم برخلاف هفت سال قبل که 3سال آخرش خیلی بهم سخت گذشت نباشه و خیلی امیدوارم که دوره ی جدید زندگیم سرشار اززیبایی و نشاط و موفقیت خواهد بود.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:21 توسط ..:: شیما ::..

 

عصر یک جمعه ی دلگیر،

                        دلم گفت بگویم،

                                          بنویسم که چرا عشق به انسان نریسیدست،

  چرا آب به گلدان نرسیدست؟

                           و هنوزم که هنوز است،

                                                 غم عشق به پایان نرسیدست.

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید،

                        بنویسد که هنوزم که هنوز است

                                             چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟

                                                            و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست؟

عصر این جمعه ی دلگیر،

                   وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

                               تو کجایی گل نرگس؟!!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 18:52 توسط ..:: شیما ::..

 

دلتنگ می شود

این دلم

گاهی

خیلی ساده . . .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:10 توسط ..:: شیما ::..

 

می ترسم از همه چیز،

از بود و نبود،

از آسمان سیاه،

از سر نوشت نا معلوم،

از روز ها که پی در پی می گذرند،

از لحظه ها که جان می سپارند،

از ثانیه ها که در زیر خروار خاطره گم می شوند،

خاطره ها کابوس می شوند و کابوس ها زنده،

گویی هر چه می بینی خواب است و هر چه می شنوی خیال،

از دیوار های پر هیاهو،

از سکوت شهر،

از همهمه ی باد،

از غرش ابر،

از شب،

از ستاره،

از مهتاب،

از جیر جیر،

از نای نی و از نوای نای،

از این سپیده که می رود و همه چیز را با خود می برد،

از این سپیده که می رسد و چه بسیار با خود می آورد،

می ترسم از روزها،

از روزی که به شب بی فرجام می انجامد،

از روزی که نا معلوم است،

از کوچه پس کوچه ها،

از بن بست ها،

از کویر های خشک،

از بادهای تند،

می ترسم از آنچه می شنوم ،

از آنچه می گویند،

از پرواز،

مردن،

از زنده ماندن،

از راکد ماندن،

از تنها ماندن،

در جمع گم شدن،

بیگانه شدن با آشنا و آشنا شدن با بیگانه،

از خودم،

از تو،

از همه،

خدایا...

تو آغاز و پایان هر چیزی،

تو می دانی،

تو می فهمی،

خدایا صدایت می کنم،

جوابم را بده،

دست های کوچکم را پس نزن...

کمکم کن...



لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:34 توسط ..:: شیما ::..

 

                

اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد...

اگر کوه ها کر نبودند...

اگر آبها تر نبودند...

اگر باد می ایستاد...

اگر حرف های دلم بی اگر بود...

اگر فرصت چشم من بیشتر بود...

اگر می توانستم از خاک...

یک دسته لبخند پرپر بچینم...

تو را می توانستم...

ای دور...

از دور...

یک بار دیگر ببینم...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:57 توسط ..:: شیما ::..

 

از شمال به رویای تو می رسم ، به تصویری مبهم از دو سیاهی درشت در چشمانت

از جنوب به کفشهایم که جز نشانی خانه ات چیزی در حافظه ندارند

خورشید تو اما از مشرق من طالع می شود...

و در مغربم اما دیواری است که از بلندای آن هیچگاه نخواهی گذشت

هر آنچه از جغرافیا می دانستم همین بود !!!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 16:50 توسط ..:: شیما ::..

 

اللهم عجل لولیک الفرج

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 16:59 توسط ..:: شیما ::..

واي، باران؛ باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني، تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
 نه، از آن پاکتري...
تو بهاري؟ نه، بهاران از توست...
از تو مي گيرد وام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت،
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ،
در تمام در و دشت سوگواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک، اما... آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم، خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم:
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد
که مرا، زندگاني بخشد.
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم، مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
راستي شعر مرا مي خواني؟
نه، دريغا، هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
کاشکي شعر مرا مي خواندي!
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس، تنديس جاودان،
اي مرمر سپيد،
اي قامت بلند، اي از درخت افرا
گردنفرازتر،
از سرو سربلند بسي پاکبازتر،
اي آفتاب تابان،
از نور آفتاب بسي دلنوازتر،
اي پاک تر از برفهاي قله الوند،
تو... با نوشخند مهر، با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت، اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد، اي پاکي مجرد پنهان،
مهر سکوت را، زين سنگواره لب سرد ساکتت
بردار
اي آفريده من، با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما، اي آفريده من!
نه، اي خود تو آفريده مرا،
اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام، سياه جامه به تن، دلبر دلير،
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
دري دگر زده است.
در انتظار اميدم، در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را، چه وقت آيا من
به چشم غو طه ورم در سرشک
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن،
به من بتاب، که سنگ سرد دره ام،
که کوچکم، که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن، مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
شبي بدين شادي.
اگر تو باز نگردي، به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
ز نام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه ؟ با چه زباني به او توانم گفت: "که بر نمي گردي"
ونام خوب تو، در ذهن کودک معصوم،
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير...
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم، روشن باش! فانوس روشن باش...
من ندانم که کيم، من فقط مي دانم،
که تويي، شاه بيت غزل زندگيم...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:38 توسط ..:: شیما ::..

 

روز مهندسی رو به همه ی دوستای مهندسم تبریک می گم...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:27 توسط ..:: شیما ::..

 

 

از ستارگان آسمان می خواهم تا شب هایت را همچون روز روشن و نورانی نماید،
از خورشید تابناک می خواهم تا پیوسته بر تو بتابد،
از زمین می خواهم همواره مراقب و محافظ تو باشد،
از خدای یکتا می خواهم که آن قدر خوشبختی و سعادت نصیبت کند
تا روزهای سخت که پشت سر گذاشته و می گذاری همچون یک خواب
به آغوش فراموشی بسپاری.
امشب با ستارگان آسمان دنیا را برایت چراغانی میکنم،
زیباترین شمع های دنیا را برایت روشن میکنم و در جشن باشکوه
تولدت هزاران هزار شاخه گل زیبا را به تو که زیباترین
گل دنیایی تقدیم میکنم و فریاد میزنم:


تولدت مبارک




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:8 توسط ..:: شیما ::..

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: ماشین من خراب شده، آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد.شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.شب هنگام وقتی مرد میخواست بخوابد صدای عجیبی شنید.صدایی که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود.فردا صبح از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده، اما آنها به وی گفتند: ما نمیتوانیم این را به تو بگوییم، چون تو یک راهب نیستی.

مرد با ناامیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چندسال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.

راهبان صومعه باز هم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند.آن شب باز هم آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.

صبح فردا پرسید که ان صدا چیست، اما باز هم راهبان به او گفتند: ما نمی توانیم این را به تو بگوییم، چون تو یک راهب نیستی.

این بار مرد گفت: بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم.اگر تنها راهی که می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم.بگویید چگونه می توانم راهب باشم؟

راهبان پاسخ دادند: توباید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی.وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.

مرد تصمیمش را گرفته بود، او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت: من به تمام نقاط دنیا سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم.تعداد برگ های گیاه دنیا 254754545245 عدد است و 32590637346 سنگ رو ی زمین افتاده است.

راهبان پاسخ دادند: تبریک می گوییم، پاسخ های تو کاملا صحیح است.اکنون تو یک راهب هستی، ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به وی گفت: صدا از پشت آن در بود.

مرد دستگیره را چرخاند ولی در قفل بود، مرد گفت: ممکن است کلید این در را به من بدهید؟

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود.مرد درخواست کرد تا کلیددر سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد.پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت، او باز هم درخواست کلید کرد.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از زمرد سبز، لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت: این کلیدآخرین در است، مرد که از درهای بی پایان خلاص شده بود، قدری تسلی یافت.او قفل در را باز کرد، دستگیره را چرخاند و در را باز کرد.وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد.چیزی که اودید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما یک راهب نیستید!!!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:48 توسط ..:: شیما ::..

  اگر دروغ رنگ داشت

  هر روز،شاید

  ده ها رنگین کمان

  در دهان ما نطفه میبست

  و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

  اگر عشق، ارتفاع داشت

  من زمین را در زیر پای خود داشتم

  و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی

  آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها

  به تمسخر میگرفتی

  اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

  عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

  اگر براستی خواستن توانستن بود

  محال نبود وصال

  و عاشقان که همیشه خواهانند

  همیشه میتوانستند تنها نباشند

  اگر گناه وزن داشت

  هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

  تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی

  و شاید من، کمر شکسته ترین بودم

   اگر غرور نبود

  چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند

  و ما کلام دوستت دارم را

  در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم

  اگر دیوار نبود

  نزدیک تر بودیم،

  همه وسعت دنیا یک خانه میشد

  و تمام محتوای یک سفره

  سهم همه بود

  و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد

  اگر ساعتها نبودند

  آزاد تر بودیم،

  با اولین خمیازه به خواب میرفتیم

  و هر عادت مکرر را

  در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم

  اگر خواب حقیقت داشت

  همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز

  لبریز از ناباوری بودم

  هیچ رنجی بدون گنج نبود

  اما گنجها شاید، بدون رنج بودند

  اگر همه ثروت داشتند

  دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

  و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید

  تا دیگری از سر جوانمردی

  بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

  اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،

  اگر همه ثروت داشتند

  اگر مرگ نبود

  همه کافر بودند

  و زندگی بی ارزشترین کالا بود

  ترس نبود،زیبایی نبود

  و خوبی هم، شاید

  اگر عشق نبود

  به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

  کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟

  و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

  آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم

  اگر عشق نبود

  اگر کینه نبود

  قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

  من با دستانی که زخم خورده توست

 تو را نوازش میکردم

  و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم

  به یادگار نگه میداشتی

  و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی

  به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم

  اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد

  من بیگمان

  دوباره دیدن تو را آرزو میکردم

  و تو نیز

  هرگز ندیدن من را

  آنگاه نمیدانم

  براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟؟؟!!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:2 توسط ..:: شیما ::..

السلام ای وادی کرببلا

السلام ای سرزمین پر بلا

السلام ای جلوه گاه ذوالمنن

السلام ای کشته های بی کفن

حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد .

 دوستای مهربونم بیاین همگی تو آغاز این ماه عزیز برای آزادی مردم مظلوم فلسطین و غزه دعا کنیم......




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 20:24 توسط ..:: شیما ::..

www.manotanhaee.blogfa.com

کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش
میتوان خواند، اما اکنون اگرفریاد هم بزنم کسی نمی شنود.
دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام،
سکوت شکست نيست سکوت مادر فريادهاست،
و سکوت رنگ معصوميت هاست.
دنیا راببین......

بچه بودیم از آسمان باران می آمد،
بزرگ شده ايم از چشمهایمان می آید.
بچه بودیم درد و دل را با هزار ناله میگفتیم،
همه میفهمیدند.
بزرگ شده ایم ،درد و دل را به صدزبان میگوییم،
اما هیچ کسی نمیفهمد..... 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 19:5 توسط ..:: شیما ::..

آیدین عزیزم،

فردا دوازدهمین سالیه که دیگه پیش ما نیستی...

روزی که آروم آروم پر زدی و ما رو با یه دنیا خاطره تنها گذاشتی

هنوز بعد از دوازده سال لحظه ای یادت از ذهن ما بیرون نرفته وعاشقانه دوست داریم

هنوز گرمای نفسهات رو احساس می کنم

هنوز چهره ی معصومت وقتی که روی پاهام خوابت می برد جلوی چشمامه

دلم برای صدات تنگ شده

دلم برای نگاه قشنگت با اون چشمای معصومت تنگ شده

آخ عزیز شیما خیلی زود رفتی خیلی ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:11 توسط ..:: شیما ::..

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد . . .

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 18:15 توسط ..:: شیما ::..

مدتیه که خیلی احساس تنهایی می کنم...... یه احساس غریب که نمی دونم چیه ولم نمی کنه.........

از طرف دیگه یاد خاطراتی که همیشه یادآوریشون عذابم می داد و مدتی بود که کمرنگ شده بود دوباره زنده شده واین بیشتر روحمو آزار میده

نمی دونم چرا این پاییز پراز دلتنگی تموم نمی شه! وقتی  میاد یه دنیا غم و غصه و دلتنگی رو برام میاره، انگار روزای پاییزهم دست به دست هم دادن که منو عذاب بدن

نا امید شدم، از همه کس و همه چیز.......یه زندگی پر از تکرار

خسته شدم، از این همه سیاهی، از این همه تکرار، از این همه سکوت، از نا امیدی، از این قفس تنهایی

خسته شدم........چقدر ساکت بشینم و حرف نزنم، چقدر به خودم بگم غصه نخور میگذره، پس چرا نمی گذره ؟

دلم هیجان می خواد..........دلم برای روزای دانشگاه تنگ شده، دلم برای شیطنتای خونه دانشجویی تنگ شده، اون روزا اصلا تکراری نبود.............

دلم می خواد از اینجا برم، برم یه جایی که پاییز نداشته باشه، یه جایی که دلتنگی نداشته باشه، این همه تکرار نداشته باشه، یه آسمون داشته باشه و یه دنیا ستاره........

آسمونم انگار دلش گرفته........

خوش به حال آسمون..........دلم می خواد ستاره شم برم آسمون..........یعنی می شه؟؟؟

یه عالمه حرف نگفته تو دلم دارم، به کی بگم ؟

هر روز دارم مرگ آرزوهامو جلوی چشمام می بینم ؟ با این دل داغونم چیکار کنم ؟

می ترسم خدا هم از دستم خسته شده باشه، می ترسم اونم دیگه به حرفام گوش نده، اگه خدای مهربون رو هم نداشتم چیکار باید می کردم ؟ خدا جونم خیلی دوست دارم......

دوستای مهربونم برام دعا کنید




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:13 توسط ..:: شیما ::..

ای اوج هستی

چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی

ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود

امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم

ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد

از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگین های درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم

نازنین، امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های درخشنده در دستانت خواهم گذاشت

ای که همه ی وجودت هستی من است و ای که همه ی خوبی هایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صدای مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد، امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت و هر بار با یاد تو و به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور برای همیشه بوته ای از یاس به یادگار، در قلب خویش خواهم کاشت

ای خاطره ی سبز من، با تمام وجود، گلبرگهای یاس عشقت را آبیاری خواهم داد و تا ابد سرزمین عشق را با یاد تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم و آرام و بی صدا به خواب همیشگی سفر خواهم کرد..........




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:14 توسط ..:: شیما ::..

 

دوستای گلم عیدتون مبارک

"و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم..."

                                         ...اللهم عجل لولیک الفرج...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:28 توسط ..:: شیما ::..

 روز مرگ حوا آدمک تنها شد... آد‌‌‌مک غمگین بود...

آدمک شیدا شد... چون که بی حوا شد...

روز مرگ حوا یک پرنده جان داد... 

یک سیاهی از عشق زیر پاها جا ماند...

آدمک با یک مشت غم وغصه برگشت 

سوی آن خانه کور !  بی حضور حوا دلکش دل که نبود... 

چند روزی که گذشت.... آدمک عاشق شد !

رفت سوی "شیرین " همره فرهاد شد ! 

در غم و قهر نگاه شیرین بی حضوری سیمین دلکش کوچک شد.... 

آنقدر کوچک و  تنگ که کسی جز لیلی دلکش را نخرید...

آدمک مجنون شد !  از برای لیلی کوه و صحرا را دید  از درختی خالی

برگ سبزی هم چید  آنقدر دور که شد.... 

دلکش کوچک و کوچکتر شد...

سالها در پی سال گذشت.... 

آدمک دل که ندارد حالا ! 

جای دل در سینه جاده ای هست به حجم دنیا

که هزاران عابر روز و شب می گذرند از آنجا...

دل ما آدمک ها کوچک نیست قد یک قطره خدا جا دارد 

کاش جای " حوا " اندکی فکر خدایی بودیم که دلش تنگ حضور آدم 

توی باغی پر گل بین گندم هایی است  که غم " حوا " داشت !!!!




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:55 توسط ..:: شیما ::..

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو

 نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو

 چرا تو اول قصه همه دوسم می دارن

 وسط قصه می شه سر به سر من می ذارن

 تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن

 می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

 می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

 تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه

 تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

 می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

 می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

 می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

 می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

 ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام

 یه دروغگو می شم همیشه ورد زبونا

 یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم

 با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم ؟؟؟

 من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره ؟؟؟

 توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ................؟؟؟

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:24 توسط ..:: شیما ::..

 

 

www.manotanhaee.blogfa.com

 

در حسرت کدامین لحظه

تمام زیبایی های بودنت را از یاد برم

نمیدانم

 

تمام دلخوشی های حضورت

در تنگنای دلتنگی هایم

خشکید

 

و همه شوق انتظارم

بی هیچ امیدی

بر گوشه دلم محو شد

 

گاه می اندیشم

کاش همنشین لحظه های بی قراریم

کسی جز تو نبود . . .




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:20 توسط ..:: شیما ::..

 

دوستای خوبم

برای شادی روح کیمیا کوچولوی عزیزم  که امروز از پیشمون رفت یه

فاتحه بخونید...........




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:57 توسط ..:: شیما ::..

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

من عاشقشم...  اما... من خيلي خجالتي هستم...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:2 توسط ..:: شیما ::..

خدایاااااااااا صدامو می شنوییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آی خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرمو

عمرمو می گیرم ازت

این غصه های لعنتی

از خنده دورم می کنن

این نفسای بی هدف

زنده به گورم می کنن

چه لحظه های خوبیه

ثانیه های آخره

فرشته ی مردن من

منو از اینجا می بره

آی خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرمو

عمرمو می گیرم ازت

چه اعتراف تلخیه

انگار رسیدم ته خط

وقتی خلاصی از هوس

آی دنیا بیزارم ازت . . .




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:31 توسط ..:: شیما ::..

خدایاااااااااااااااااا

 

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن

 

                           جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای . . .




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:32 توسط ..:: شیما ::..

تا کي ؟
تا کي مي خواي اومدنت رو پشت روزها و هفته هاي تقويم
 
قايم کني ؟
تا کي مي خواي واسه بودنت واسه اومدنت بارون رو بهونه کني؟
بس نيست ؟
اين همه از تو گفتن بس نيست ؟تا کي بايد از تو بنويسم ؟
خسته شدم ... خسته شدم از بودن با خاطره هات...
خاطره هايي که مال من نيست و در من غوطه ور شده...
امشب مي خوام دستات رو تو دست مهتاب بذارم ...
امشب ميخوام ديگه نباشم و دلم رو بسپرم به آسمون...
وقتي واژه هام در برابر تو کم ميارن دلم ديگه حرفي واسه گفتن نداره ...
دلم آروم شده آروم تر از عمق نگاه تو...
ديگه وقت رفتنه...دل بيتابم رو کنار چشات جا ميذارم و گم ميشم تو همه ي بودن ها و رفتن ها...
همين جا کنار خاطره هاي نبودن تو و بودن و موندن من آخر دفتر خاطراتم مهر پايان ميزنم...
حالا اين تو و اين خاطره هاي باروني بودن خيالت....

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:41 توسط ..:: شیما ::..

 تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم

پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:36 توسط ..:: شیما ::..

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی



من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:11 توسط ..:: شیما ::..

 

من ! زندگيم را تمام كردم. حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !

 

حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم !

 

ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ...

 

گله اي نيست!!!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:0 توسط ..:: شیما ::..