<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>! بدون عنوان</title>
<link>http://manotanhaee.blogfa.com/</link>
<description>ای گردش چشمان تو سرچشمه هستی... ما محو تو هستیم تو حیران که هستی ؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 09:47:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به او که باورش کردم و دل به او باختم</title>
<link>http://manotanhaee.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ &lt;FONT color=#0066ff&gt;دوری از تو&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0066ff&gt;حسرتي عميق به قلبم آويخت&lt;/FONT&gt; و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند ...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT color=#0066ff&gt;دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم...&lt;/FONT&gt;     &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند ...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم ...            &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند ...   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود ...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد ...   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند ...        &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به او که دستهاي نيرومندش ٬ عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند ...         &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به او که چشمهاي سبزش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد ...      &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به او که باورش کردم و دل به او باختم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#33ccff&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;         &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد ...      &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و &lt;FONT color=#0066ff&gt;ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد&lt;/FONT&gt; ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .      &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا که می دانستم در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...&lt;BR&gt;روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم ...&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...&lt;BR&gt;دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی... من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...&lt;BR&gt;اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود &lt;FONT color=#0066ff&gt;جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...&lt;/P&gt;هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند! </description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 09:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manotanhaee&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>manotanhaee</dc:creator>
<guid>http://manotanhaee.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غریبانه</title>
<link>http://manotanhaee.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>  با یک قلب مچاله... رو برگ گل لاله... مینویسم: عزیزم زندگی بی تو محاله
&lt;P dir=rtl&gt;چشات باغچه ی رازه... چشات زندگی سازه... دل کولی و آواره ی من غرق نیازه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم تنگه هواته... خواطرخواه چشاته... مثل سایه تو هرجا که بری اونم باهاته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بخوای نخوای میخوامت... با آهنگ کلامت... دل عاشق من بدجوری افتاده تو دامت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو عطر خوش سیبی... قشنگی و نجیبی... میدونم مثل من توهم تو این دنیا غریبی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توهم غریبی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلت یاس پراحساسه گلم بی برو برگرد... تورو جون همین ترانه باز به خونه برگرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به این کلبه ی پر درد... به این عاشق شبگرد... بیا برات میخوام بخونم از این شب نامرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تویی همنفس من... تو بشکن قفس من... تویی عشق من و جون من و همه کس من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشات زندگی بخشه... مثل ماه می درخشه... نذار ترانه خون ترانشو به شب ببخشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم بهت دچاره... تویی ماه و ستاره... برام زندگی با مرگ بی تو هیچ فرقی نداره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بی تو خنده حرومه... بی تو کارم تمومه... بی تو عشق چیه معشوق کیه عاشقی کدومه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو سرمای خیابون... من و تو زیر بارون... بیا داد بزنیم قصه فقط لیلی و مجنون......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نرفته برگشتم... آخه دیدم به جز اینجا جایی برای نوشتن ندارم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستش فضای وبمو دیگه دوست نداشتم... به نظرم خیلی تکراری و بی روح شده بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قبلا با یه شور و اشتیاق خاصی میومدم و آپ میکردم ولی مدتی بود که دیگه انگیزه ای واسه نوشتن نداشتم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزی که  اینجا رو ساختم با یه دنیا غم و ناراحتی پا به این خونه گذاشتم... از تنهایی و ناامیدی اینجا رو ساختم تا با نوشتن آروم بشم ولی بعد از مدتی همه ی ناراحتی ها تنهام گذاشتن... شاید بعد از اون بود که دیگه اشتیاقی برای نوشتن نداشتم... از طریق این وب دوستای خیلی خوبی پیدا کردم ولی همشون بعد از مدتی ناپدید شدن به جز تعداد معدودی، البته من از هیچکس شکایتی ندارم چون خودم دوست وبلاگی بی معرفتی شدم و به کسی سر نزدم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی میخوام بازم بنویسم... میخوام فضای وبمو تغییر بدم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو این مدت اتفاقات عجیب زیادی برام افتاد... اونقدر این روزهای عجیب سریع اومدن و رفتن که خودمم نفهمیدم چی شد و چی گذشت... فقط میدونم خیلی تغییر کردم... دیگه اون شیمای سابق نیستم اینو من نمیگم همه میگن... روحیم، شخصیتم، تفکراتم، نگاهم به زندگی و ............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلا دنبال بازدید کننده ی زیاد نیستم... فقط میخوام بنویسم برای خودم و برای دل خودم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همین...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#66cc00&gt;داداش بهمن&lt;/FONT&gt; خیلی گلی، ممنون که در هر شرایطی کنارمی و تنهام نمیذاری و با وجود مشکلاتت همیشه سنگ صبورم بودی و هستی ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 09:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manotanhaee&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>manotanhaee</dc:creator>
<guid>http://manotanhaee.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگه انگیزه ای برای نوشتن ندارم...</title>
<link>http://manotanhaee.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs1144.xs.to/xs1144/09441/c__127_592.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 16:36:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manotanhaee&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>manotanhaee</dc:creator>
<guid>http://manotanhaee.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیچی...</title>
<link>http://manotanhaee.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/xy5xve8gcjoozkl23yam.bmp&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راه افتاده ام کو به کو، سو به سو&lt;BR&gt;سراغ خدا را &lt;BR&gt;از درختان و مردمان و &lt;BR&gt;کتاب ها میگیرم&lt;BR&gt;که سراغ تو را &lt;BR&gt;از خدا بگیرم....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 13:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manotanhaee&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>manotanhaee</dc:creator>
<guid>http://manotanhaee.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام چیزی که باید از زندگی آموخت تنها یک کلمه است: &quot;میگذرد&quot;</title>
<link>http://manotanhaee.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پاورقی: ضیافت الله پر برکت...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 19:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manotanhaee&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>manotanhaee</dc:creator>
<guid>http://manotanhaee.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من به تنهائي يک چلچله در کنج قفس... بند بند وجودم همه در حسرت يک پروازند...</title>
<link>http://manotanhaee.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدانم به جای کدامین واژه سکوت را جایگزین کرده ام و به جای کدامین غصه تمام رنجها و دردها را در کوله بارم ذخیره کرده ام و با خود می برم، به هوای کدامین نگاه و کدامین دیدار چشمهایم را بسته ام و در جاده ای بی سر و ته زندگی قدم می گذارم... تنها، در این تنهایی عمیقی که به اندازه همه تنهایی خدا عمیق است که حتی دستهای فرشته های خدا هم به آن نمیرسد...!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این خنده گاهی بیخ گلویم را آنچنان می بندد که به بغض تبدیل می شود... این روزها، این روزهایی که رابطه ها شده اند کاری و هیچ کس به فکر هیچ کس نیست، این روزهایی که دوستی ها و رفاقتها به طنابی پوسیده و کهنه می ماند، کاش کسی میدانست که تقصیر کدامین ماه است که بدون اینکه ما بدانیم شب در آسمان در کنار ستاره تا صبح بزمی عاشقانه بر پا می کنند و ما خیره به آسمان تا صبح بیدار می مانیم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 16:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manotanhaee&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>manotanhaee</dc:creator>
<guid>http://manotanhaee.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه زیباست حس آغازی دوباره ...</title>
<link>http://manotanhaee.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 505px; HEIGHT: 365px&quot; height=379 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.filehive.com/files/090617/Shima.jpg&quot; width=522 border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز یه روز عادیه،  یه روز معمولی مثل بقیه ی روزها ، مثل هر روز گرم دیگه ای، البته فقط برای من کمی با روزهای دیگه فرق داره... ، روز تولد من... روزی که متعلق به منه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی که خداوند کوچکترین فرشته شو به زمین فرستاد تا یکبار دیگه پیام عشق و تولد رو به بنده هاش برسونه... فرشته ی کوچیکی که امروز بزرگ شده و بهتر بگم دیگه نمیشه بهش گفت فرشته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه خوب بود که ذات پاک ما از بدو تولد تا همیشه پاک می موند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از تلفن هایی که از راههای دور و نزدیک میشه، از پیام های تبریکی که میگیرم به یاد میارم هنوز دوستان زیادی دارم که از صمیم قلب دوستم دارند و احساس میکنم من هم هستم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اگرچه هرچقدر که امروز برای من مهمه برای دیگران یه روز عادیه! روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیفتاده ، روز مرگ من هم یه روز عادی خواهد بود و زندگی همچنان جریان داره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه جایی یه جمله دیده بودم که: &lt;B&gt;روز تولد خود را مهم تلقی کنید چون واقعا مهم هم هست، به ظرافت کار دقت کنید، یک انسان به وجود آمد و صاحب حیات شد... &lt;/B&gt;پس امروز برای من یک روز مقدسه... روزی که متولد شدم ، روزی که خداوند نعمت زندگی کردن رو به من داد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز برای من بهترین روز خداست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;پس تا هستیم در این چرخ کهن باید لمس کنیم در کف دستانمان زندگی را، دوستی را، عشق را. دستان یکدیگر را بفشاریم و قدر هم بدانیم، چرا که این راه را فقط یکبار طی خواهیم کرد و تکراری در پی اش نخواهد بود...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب تولد نوشت: میگن تقدیر آدما رو هر هفت سال مینویسن و من امروز وارد هفت سال سوم زندگیم شدم، امیدوارم تقدیر جدیدم برخلاف هفت سال قبل که 3سال آخرش خیلی بهم سخت گذشت نباشه و خیلی امیدوارم که دوره ی جدید زندگیم سرشار اززیبایی و نشاط و موفقیت خواهد بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 20:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manotanhaee&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>manotanhaee</dc:creator>
<guid>http://manotanhaee.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا کند که بیایی ...</title>
<link>http://manotanhaee.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر یک جمعه ی دلگیر،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                        دلم گفت بگویم،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                                          بنویسم که چرا عشق به انسان نریسیدست،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;  چرا آب به گلدان نرسیدست؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                           و هنوزم که هنوز است،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                                                 غم عشق به پایان نرسیدست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                        بنویسد که هنوزم که هنوز است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                                             چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                                                            و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عصر این جمعه ی دلگیر،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                   وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                               تو کجایی گل نرگس؟!!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Jun 2009 15:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manotanhaee&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>manotanhaee</dc:creator>
<guid>http://manotanhaee.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط همین . . .</title>
<link>http://manotanhaee.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;دلتنگ می شود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;این دلم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;گاهی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی ساده . . .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 May 2009 07:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manotanhaee&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>manotanhaee</dc:creator>
<guid>http://manotanhaee.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می ترسم . . .</title>
<link>http://manotanhaee.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ترسم از همه چیز،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بود و نبود،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آسمان سیاه،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از سر نوشت نا معلوم،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روز ها که پی در پی می گذرند،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از لحظه ها که جان می سپارند،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ثانیه ها که در زیر خروار خاطره گم می شوند،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاطره ها کابوس می شوند و کابوس ها زنده،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گویی هر چه می بینی خواب است و هر چه می شنوی خیال،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دیوار های پر هیاهو،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از سکوت شهر،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همهمه ی باد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از غرش ابر،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از شب،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ستاره،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مهتاب،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از جیر جیر،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نای نی و از نوای نای،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این سپیده که می رود و همه چیز را با خود می برد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این سپیده که می رسد و چه بسیار با خود می آورد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ترسم از روزها،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روزی که به شب بی فرجام می انجامد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روزی که نا معلوم است،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کوچه پس کوچه ها،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بن بست ها،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کویر های خشک،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بادهای تند،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;می ترسم از آنچه می شنوم&lt;/STRONG&gt; ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آنچه می گویند،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از پرواز،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردن،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از زنده ماندن،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از راکد ماندن،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از تنها ماندن،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در جمع گم شدن،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بیگانه شدن با آشنا و آشنا شدن با بیگانه،&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خودم،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از تو،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو آغاز و پایان هر چیزی،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو می دانی،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو می فهمی،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا صدایت می کنم،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوابم را بده،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست های کوچکم را پس نزن...&lt;/P&gt;کمکم کن... </description>
<pubDate>Sat, 09 May 2009 17:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manotanhaee&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>manotanhaee</dc:creator>
<guid>http://manotanhaee.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
